پست‌ها

نون حلال

امروز خیلی جدی رفتیم اتحادیه آبمیوه بستنی و کافی شاپ و سوال کردیم که برای شروع چه کاری باید بکنیم. داستان ما سه نفر از کمی عقب تر شروع می شود. ما سه تا از موقعیت شغلی خودمان در محل هایی که مشغول کار هستیم رضایت نداریم و خیلی وقت است که دنبال یک کار شخصی با در آمد مکفی و یک جور هایی دلی طور می گردیم. یکم با خودمان فکر کردیم و با بقیه مشورت کردیم و تحقیقات میدانی به عمل آوردیم و نتیجه به رسم تحقیق خیلی از آدما این شد که کافه داری شغل خیلی تر و تمیزی است و درآمد بالایی دارد. از همه مهمتر وجود من به عنوان کسی که در کافه کار کرده و به قول فک و فامیل هایمان " هنریِ فامیل ". البته من خیلی سعی کرده ام که رابطه هنر و دکور چوبی کافه و عطر قهوه را از ذهن خیلی از آدم ها بیرون کنم ولی انگار این تصور از یک جای قدیمی تر توی ذهن آدمها نقش بسته. یعنی مثلن یک زمانی کامو و براتیگان میرفته اند در کافه و شروع می کرده اند به بحث های خفن و دنبالشان یک عده آدم علاقه من به آنجا میرفته اند و اینجوری خیلی مرسوم شده که آن آدمهایی که پشت دخل هستند خیلی آدمهای هنر شناس و با دانش و کمالتی هستند و همه چیزه…

| ماضی استمراری 2 |

تو زنگ زده ای. حالا من در درگاهی آپارتمان 60 متری اجاره ای ام در پس کوچه های طوقچی هستم. با دیدن شماره ات دست و پام می لرزد و صدای ضربان قلبم به گوش آن نفر بغل دستی ام که هنوز معرفی نشده می رسد. بهترین کار این است که جواب بدهم.
بعد از تمام شدن یک چیز مهم مثل رابطه ای نسبتا عاشقانه آدم نیاز دارد تنهایی را بچشد. در عین حال گاهی مثل سگ از تنهایی بدش می آید و هرکاری می کند که از این تنهایی در بیاید. به هزار نفر زنگ می زند و به بهانه های مختلف آنها را با خانه اش دعوت می کند که شاید کمی از حجم بی انتهای تنهایی اش کاسته شود. حبیب کنار من است. یکی از این آدم ها که کم حرف ترین آدم ممکن است. اما یکی از آن سه نفر است که حاضر شده این روزها سری به من بزند.
صدای تو همیشه پشت تلفن تداعی کننده چیزی دور از تو بوده. یک جور خش باحال بین نت های کلامت خوابیده که موقع ادا کردن حروف کم کم لحن و شخصیت تو را شکل می دهد. حالا حال مرا پرسیده ای و باید برایت بگویم که آدم بعد از اینجور شکست ها حال بسیار بدی دارد و اگر این حال بد به ورطه نابودی نکشاندش حداقل جای یک زخم را تا آخر آخر عمر در بدن آدم باقی می گذارد.
&q…

| ماضی استمراری |

بر میگردیم. مثل مجرمی که به صحنه جرم بر میگردد. ولی متاسفانه همیشه خدا این طوری بوده که درست لحظه ای که مجرم به صحنه جرم برگشته دستگیرش کرده ایم و نگذاشته ایم یک کلمه برای دفاع از خودش و چرایی حضورش در آن مکان چیزی بگوید. من مجرم های زیادی را می شناسم که فقط و فقط و فقط برای عوض کردن یک کلمه، برای تغییر یک لحن هنگام گفتن : " عزیزم داره دیرم میشه " یا " عزیزم فکر کنم دیگه باید بریم " حاضر هستند همه چیزشان را بدهند. و چون هیچ وقت ندیده ایم که گذشته با همان شکل و شمایل تکرار شود از حالا تا قیام قیامت آدم هایی را می بینیم که در میانه یک مشت خاطره یا احساس ماضی دست و پا میزنند. کل تلاش و انرژی شان درست کردن یک احساس لعنتیِ گذشته با آدمی جدید است ولی همه ما خوب می دانیم که چیزهایی که تغییر کرده اند اتفاقن درست همان چیزهایی بوده که برای ایجاد آن احساس مشابه، آن گمشده به دست نیامده لازم است و هیچ وقت به دست نمی آید. به شکل خاطره ای موهوم رشد می کند و بزرگ و بزرگ تر می شود که کل وجود فرد را زیر و رو می کند.

| بیست و چند ساله؛ اعزامی از خوزستان |

از دیروز که داستان تیراندازی در اهواز پیش آمده من مثل عروسک های خیمه شب بازی انگار که کسی از جا بلندم کرده باشد، افتاده ام وسط خاطرات بچگی مان توی خوزستان. تابستان های دم کرده مزرعه های اطراف دزفول و باغ های پرتقال. شناهای عصرگاهی و یواشکی توی کانال های آب و بعد از آن بازرسی مادر و کتکی که باید از بابا و عمو می خوردیم که متوجه شویم کانال آب چقدر ها خطرناک است و پسر فلانی و نوه فلان همسایه توی همین کانال آب جانشان از تن شان در رفته است.

حالا محمد رفته سر خانه و زندگی اش و خودش بابا شده صبح به صبح میرود سرکار و احتمالن دیگر توی آن آب ها شنا نخواهد کرد. من هم همین جا افتاده ام خیلی دور از همه چیز و بچگی هام و خاطراتم انگار جایی در خوزستان گلوله خورده اند و همین جوری دارد خون از پیکرشان در می رود. دست و پام دارد هر روز بیشتر کرخت می شود. رنگم بیشتر زرد می شود. بیشتر توی باتلاق فرو می روم.
حکایت همه ما بچه های خوزستان همین است. یا آمده ایم بیرون و همه چیزمان را جا گذاشته ایم و یا مانده ایم و با گرد و خاک و بی آبی و بی کاری و گلوله می جنگیم.

| تُف |

یک پسری از ملایر آمده اینجا تا کار کند. الان یک ماهی می شود. از همان اولین روزی که دنبال کار مسیر اش خورده بود به کارخانه ما بهش گفته بودند در این کارخانه تنها پوزیشن خالی نگهبانی است. آن هم نه نگبان روز، بلکه نگهبان شب. یعنی آدمی که شب ها باید بیدار بماند و نگهبان باشد. یکی دو روز قبل از اینکه بیاید من را احضار کردند و خواستند برای اینکه کار " تر و تمیز تر " انجام شود و این بابا " بازدهی بیشتر" ی داشته باشد، یکی دوتا از آزمایش های روتین آزمایشگاه را یادش بدهم و شب ها برود توی خط تولید و نمونه بگیرد و حواسش به تولید محصول باشد.
این بابا رسید و روز دومی که بساط اش را گذاشته بود توی اتاق نگهبانی آمد توی آزمایش گاه و من شروع کردم به آموزش دادن و آنتراک دادم و براش چایی ریختم و روی کوکب خانمکلاس 2 ابتداییرا سفید کردم و توی دلم درود می فرستادم به شرف هرچی خوزستانی است.
به همین منوال این دوستمان هر روز دور و بر ساعت 10 و یازده صبح می آمد توی آزمایش گاه و من یک چیزهایی یادش می دادم و آماده اش می کردم برای آزمایش گرفتن در شب های بی سر و صدای کارخانه.
یک هفته ای گذشت و پیش خود…

| Don't overthink |

چهار هفته پیش دم دمای غروب رسیدم خونه و حسن رو در بحر مکاشفت گوشه بالکن پیدا کردم. آروم سیگار می کشید و داشت توی اون دفترچه مشکی و خیلی خصوصیش یه چیزایی می نوشت. در رو باز کردم و یک جوری که اطمینان حاصل کنه بهش گفتم چطوری مهندس؟ بی صدا سری تکون داد و منم راهم رو کشیدم و رفتم. جوراب پای چپ توی دستم بود و جوراب پای راست توی پای راست که سرش رو از در بالکن اورد توی خونه و گفت: تو تا حالا به لباسِ مرگ فکر کردی؟ گفتم: لباس مرگ چیه؟ منظورت چی هست شما؟ گفت: ببین بزرگوار شما آدم های خیلی کمی رو توی دنیا می بینی که بدون لباس جون داده باشن و بقیه همه یه لباسی تن شون بوده که به احتمال زیاد پیش بینی نمی کردن توش خواهند مرد! گفتم: جالبه تا الان فکر نکرده بودم بهش. گفت: اره خیلی جالبه. مثلن تو صبح از کمدت، البته تو که کمد نداری، همون از توی ساکت یه تی شرت در میاری با شلوار جین میپوشی و توی آینه خودت رو برانداز میکنی ولی خیلی احتمالش کمه تو اون حالت به این فکر کنی که آیا این اون لباسیه که دوست داری برای آخرین بار تنت باشه یا نه.
داشتم پشمام رو کنترل میکردم که ادامه داد: " من خودم همچین لباسی ندارم که …

| چرخش قهرمانانه |

حبیب هر سال سر تولدش یه غم عمیقی سر تا پاش رو میگیره. بیشتر از همیشه ساکت میشه و ما میریدان گوش به زنگ می شیم که ببینیم حضرت چی میفرمایند. پارسال برای تولدش خیلی غریبانه یه کیلو کیک یزدی گرفته بودیم و حسن یه چایی دم کرد و دور هم نیم ساعتی اختلاط کردیم. بعد هم هرکی سرش رفت توی خودش و کم کم هم چراغ ها رو خاموش کردیم و سکوت شد حرف مشترک همه جای خونه. همین روال طی میشد که حبیب داد زد. داد؛ دااااد؛ بالاخره داد.
اینجوری شد که همه از خواب پریدیم و منتظر شدیم ببینیم چی شده. سخت و با لکنت گفت: "داد. اونی که تا دیروز نمیداد، دیدید داد؟"
گفتیم: "کی داد؟ چی داد؟"
گفت: " بالاخره از چرخش قهرمانانه نتیجه گرفتم. میدونم نمی فهمید ولی پارسال همین موقع فهمید دوستش دارم و شروع کرد به گرفتن خودش. منم هرجا دیدمش رفتارم عوض شد. سرد شدم باهاش. خیلی وقتا هم بهش محل نذاشتم. حالا برگشت داد. هم تولدم رو تبریک گفته، هم کادو فرستاده، هم خواسته بیشتر درباره گذشته اختلاط کنیم. "

توی ذهنمون راهنمایی های استاد رو هایلایت میکردیم که با صدای بلند فریاد کشیدن: :"من عاشق اینم که برای تولدم ه…